جلال الدين الرومي

82

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

از تاب آتش محبت تو كه جگر ما را به آتش فراق ابد سوخته مگردان . هرچ خواهى توانى كرد ، و هر عتاب كه فرمائى سزاوار آنيم و جز فضل و رحمت تو حيله و چاره ندانيم ، اى چاره‌گر بيچارگان و اى پناه آوارگان سايهء لطف ابدى بر سر ما انداز و انعام عامّت كه دل دوستان را صدف درّ توحيده كرده است ، آلايش ما را بدان انعام ، آرايش گردان . صدف دل ما را بدست تلف ، عذاب مده . پيش خلف و سلف ما را رسوا مكن . چون جهان بكام تست و فلك غلام تست و قاهران آسمان و زمين مقهور تواند و نيّرات درخشان گداى نور تواند و ملوك و سلاطين زكات خوار دولت منصور تواند ، از چنين دولتى كه ما را واقف كردى محروم مگردان و از چنين شرابى كه لب ما را تر كردى مهجور و مخمور مگردان ما را تمام از خود بى خود گردان . شعر بادهء عشق درده اى ساقى * تا شود لاف عقل در باقى از آن شرابى كه در روز الست ، ذرات ارواح ، مست‌وار بلى گفتند ، تمام بر ما ريز ، ما را از دست صدهزار انديشه و وسوسه بازخر . شعر اى ساقى از آن باده كه اوّل دادى * رطلى دو درانداز و بيفزا شادى يا چاشنئى از آن نبايست نمود * يا مست و خراب كن چو سر بگشادى آغاز و افتتاح اين خبر بحديثى كنيم از اخبار خوش آثار سرور و مهتر و بهتر عالم و آدم ، رسول ثقلين ، آفتاب كونين ، رحمت عالم ، فخر بنى آدم ، آنك پيش از آن كه آفتاب وجودش از مشرق آب‌وگل برآيد ، آثار نورش چون صبح عالم را از نور پر كرده بود . چنانك مىآرند كه قحطى افتاده بود در مكّه پيش از اين ، كافران به نزديك عبد المطلب آمدند كه آخر تدبير اين چيست ؟ كسى بايستى كه حلقهء در رحمت بجنبانيدى و بر در قضا تقاضا كردى كه آتش قحط دود از حلق برآورد ، هم اكنون نه حيوان ماند و نه نبات ، هم اكنون نفى شود خطه اثبات . عبد المطلب گفت : مرا بارى نه بر آسمان آب رويست و نه در زمين ، اما نورى بود در پيشانى من از عدن عدنان آمده بر